« وصـــــــــــــــــال »
تنهــــــا با رویــــا میشه از دیــــوار گذشت 
قالب وبلاگ

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دلم برای باتو بودن بی تابه...

بیا همچون مسیح ...............................

[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 17:50 ] [ تلاله ] [ نظرات (0) ]

دلم گرفته از چیزی که نمیدونم درست شنیدم یا اشتباه !! نه جرات پرسیدن دارم نه دلم ارومه...نمیدونم. خدا کنه زندگی من به عقب برنگرده... برای بازگشت و تکرار نگرانم...

کاش فقط یه چیز برمیگشت

یه علاقه ...یه ارزن محبت تو...


[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 01:07 ] [ تلاله ] [ نظرات (0) ]

بابا چشمکی بهم زد و شروع کرد به صحبت...( صحبت هایی که مامان رو عصبانی میکرد)

مامان داشت عصبانی میشد و منم هر چی اشاره میکردم که بیخیال شو ؛ اهمیت نمیداد.

این وسط من از خنده ریسه میرفتم.



پ . ن :

مردا چقدر خوب رو اعصاب ما راه میرن...باید به راه حلی فک کنم. چیزی که یه مرد رو عصبانی کنه...


[ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ] [ 23:51 ] [ تلاله ] [ نظرات (4) ]

تا کی باید منتظر باشم نمی دونم...چرا نشستی خدا !! اعلام جنگ کن.

از آماده باش خسته شدم

....

[ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ] [ 12:18 ] [ تلاله ] [ نظرات (4) ]

دلم گرفته ، اندازه آسمون خــــــــــدا...

کاش یکی معنی سه نقطه های منو میفهمید ...

کاش بر فراز قله های پر امید عشق...نقش دیوانه بودن را با تمام زنجره هایش میدیدم...

چقدر سخته باشی ،اما نباشی...


[ سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ] [ 00:24 ] [ تلاله ] [ نظرات (1) ]

بهار نارنج رو دونه دونه جمع میکردم...

مامان: واسه چی جمع میکنی ؟! یه عالمه تو خونه داریم؟؟

من نگاهش کردم و خندیدم گفتم واسه ... واسه دل خودم، شاید دلش هوای چایی با عطر نارنج کرد...



[ یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 ] [ 22:57 ] [ تلاله ] [ نظرات (3) ]

وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها        بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان ها

گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریــــدی گل          تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آن ها

ای مهر تو در دل ها، وی مهر تو بر لب ها        وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان ها

تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم          بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان ها

تا خــــار غم عشقت آویختـــــه در دامــن        کوته نظری باشد، رفتن به گلستان ها

آن را که چنـــین دردی از پـای درانـــــدازد         باید که فروشوید دست از همه درمان ها

گـــر در طلبش رنجی، ما را برسد شــــاید       چون عشق حرم باشد، سهل ست بیابان ها

هر تیر که در کیشست، گر بر دل ریش آید       ما نیز یکی باشیم از جمـــله قربان هـــــا

هر کو نظری دارد، با یار کــــمان ابـــــــرو        باید که سپر باشد، پیش همه پیکان ها

گویند مگو " سعدی " چندین سخن از عشقش     می گویم و بعد از من گویند به دوران ها


پ.ن :

آخرین باری که سعدی رو زیارت کردم 4 مهر 88 بود و یادمه عجب شب دلنشینی بود برام. امروز هم بزرگداشت سعدی بود و ما هم چون اردت خاصی به شیخ اجل داریم به زیارتش رفتیم...شلوغ بود..اما باصفا بود.جای دوستان سبز و خرم بود.


[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 23:44 ] [ تلاله ] [ نظرات (0) ]

وقتی اندیشه ام به سمت آرزوی یک بالا منفـ ــــ ــی میـ ـــــ ــــل میکند ،دیوانگی ام به مثــ ــبــ ـــ ــت بی نهایت میرسد...

وفتی اندیشه ام به سمت آرزوی یک بالا مـــ ـــثـــ ـــبــ ــت میــــــ ــــل میکند، خنده ام خــنـــ ـــثـــ ـــی میشود.


پ .ن :

اینجا به اندازه تموم دنیا برام عزیز و دوست داشتنیه... اینجا برای کسی مینویسم که تموم خوبی ها رو برای من گذاشت و رفت...میخوام برگردم و از نو شروع کنم ...با یه دنیا امید و خاطره برگشتم تا مبادا یادم بره ...آی خدا جون...ببین !!! من نمیخوام نداشته ها رو باور کنم واسه همین برگشتم ... هیچ جا وصــــ ـــــ ـــــ ـــــال نمیشه


" نه برای من... نه برای تو "

[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 00:28 ] [ تلاله ] [ نظرات (0) ]

اول ... یک جمله بگویم!
راستش
گاهی از شدت علاقه به زندگی
حتی سنگ ها را هم می‌بوسم،
کلمه ها را
کتاب ها را
آدم ها را ...!
دارم دیوانه می‌شوم از حلول، 
از میل حلول در هر چه هست
در هر چه نیست
در هر چه که هر چه
چه ...!
و هی فکر می‌کنم، 
مخصوصا به تو فکر می‌کنم،
آنقدر فکر می‌کنم
که یادم می‌رود به چه فکر می‌کنم!
به تو فکر می‌کنم
مثل مومنی که به ایمانِ باد وُ به تکلیف بید،
به تو فکر می‌کنم
مثل مسافر به راه
مثل علف به ابر
مثل شکوفه به صبح وُ مثل واژه به شعر
به تو فکر می‌کنم
مثل خسته به خواب وُ نرگس به اردیبهشت،
به تو فکر می‌کنم
مثل کوچه به روز 
مثل نوشتن به نی  
مثل خدا به کافر خویش وُ مثل زندان به زندگی 
به تو فکر می‌کنم
مثل برهنگی به لمس وُ تن به شست و شو
به تو فکر می‌کنم
 مثل کلید به قفل 
مثل قصه به کودک 
مثل پری به چشمه وُ پسین به پروانه
به تو فکر می‌کنم
مثل آسمان به ستاره وُ ستاره به شب
به تو فکر می‌کنم
مثل اَبونواس به می
مثل نقطه به خط
مثل حروف الفباء به عین
مثل حروف الفباء به شین
مثل حروف الفباء به قاف
همین!
هر چه گفتم
انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف ِ آخر بود
حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه ی خویش.
" سید علی صالحی "

از دفتر عشق دیگری...(سخن از زبان ما میگوید):

"تو یادت نیست ولی من خوب یاد دارم که برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب می‌ترسید..."

پ.ن:

دل به دریا زدم چون دوستت داشتم...چون هنوز هم عاشقانه دوستت دارم 

[ یکشنبه 22 آبان 1390 ] [ 23:29 ] [ تلاله ] [ ]
امروز زیاد سر حال نیستم.از اول صبح دوست داشتم یکی رو تا سر حد مرگ بزنم.اما خب نمشد که.سعی کردم به چیزای خوب فک کنم به خاطره های خوب بچگی...به یاد بابا بزرگ خدا بیامرزم افتادم.چقدر مهربون بود.20تا نوه شیطون رو چطوری تحمل میکرد...نمی دونم!!! خونشون یه باغچه تقریبا بزرگ دارن که انواع واقسام میوه ها رو داشت.از همه بیشتر انار داشت. منم که عاشق انــــــــــــــــــــــــــــــار  
داداش مهدی نقشه میریخت وما اجرا میکردیم.فصل انار که میشد.درختای خونه بابا بزرگ هم پربار میشدن...ووووووای انارعروس...سرخ سرخ...ترش ترش
میرفتیم ته باغ...پشت شاخ وبرگ درختا پنهون میشدیم.انارهای سر دار رو که بزرگ وترش ورسیده بودن رو زیر نظر میگرفتیم و همون سر دار آب انار میخوردیم وبعد با فوت عین اولش سر دار ولش میکردیم .عجب صفایی داشت. قیافه بابا بزرگ وقتی با میل میخواست انار مورد علاقش رو بچینه دیدنی بود....خسیس نبودا .اما میگفت انارای باغچه واسه زیباییه... خب چکار کنیم. انارای باغ رودخونه خوشمزه نبود...واقعا نبود... خدا بیامرز از وقتی سر به بهشت گذاشت صفا و برکت خونه باغ رو هم با خودش برد... درختاش فقط سبزند... صفا از همه جا رفت...از باغ ها ...از اون رودخونه پرآب....دیگه نه از انارای سرخ وترش خبری هست...نه از اون رودخونه...نه از اون درخت گردو ...چیزایی که من دوستشون داشتم...فقط شدن یه خاطره چسبیدن گوشه قلب ما بچه های دیروز...
کاش قدر صفای اون لحظه ها رو میدونستیم...افسوس که گذشت... من موندم بچه های ما به چی دل خوش میکنن.... یعنی ممکنه اونا هم عاشق فصل انار بشن...ممکنه مثل ما بلند ورسا,"صد دانه یاقوت "رو بخونن ...
[ سه شنبه 10 آبان 1390 ] [ 19:03 ] [ تلاله ] [ نظرات (1) ]
مادر بزرگ مهربونم دلم برات تنگ میشه.چه ساده ومظلوم رفتی.ذلم می خواد اندازه همه ابرها گریه کنم .شب آخر ازم انار خواست و من .... کاش مونده بودم کنارش...

[ شنبه 7 آبان 1390 ] [ 12:09 ] [ تلاله ] [ نظرات (4) ]
امروز یه کم از یه کم بیشتر دلم گرفته...شاید هم دلتنگم....دلم واسه آسمون پر ستاره. دلم واسه زنبورهای گوشه حیاط که حالا نیستن ؛ واسه گلهای ناز توی باغچه ؛ واسه ابر و بارون ؛ واسه درخت بید مجنون ِ ته کوچه تنگ شده.....شاید هم ....شاید هم دلم برای تو تنگ شده؛ میگم شاید !!! آخه وقتی دلتنگ میشم حساب حد و مرز از دستم میره...دلم از خدا گرفته.نمی دونم اجازه دارم ....نه , دیگه از گله و شکایت گذشته؛ خودش میدونه چی میخوام بگم..اونم دیگه خسته شده از من...یه جورایی هم بد نیست. چون با خنده هاش منو میخندونه واین میشه که تلا خوب میشه واز این حالت درمیاد...
خدایا بخند...بخند دیگه...قربون خنده هات برم...بخند تا دلم آروم شه..
انگار خدا هم حوصله خندیدن نداره...مثل من 
[ یکشنبه 24 مهر 1390 ] [ 15:45 ] [ تلاله ] [ نظرات (5) ]

[ شنبه 16 مهر 1390 ] [ 22:03 ] [ تلاله ] [ نظرات (2) ]

روزای جنگ که میاد  تن هر کس رو که بلرزونه  واسه من یه دنیا خاطره میاره. هر چند که برای من که بچه بودم  فقط ترس داشت. توی رویاهای خودم  خدای عراقی ها رو بدجنس میدونستم.دلم میخواست خدای من برنده بشه. اون که مهربون بود و بابام رو سالم از میدون جنگ به من میرسوند. خدای من میدونست یه دختر بابایی هر روز با دستای کوچیکش حیاط رو آب و جارو میکنه تا باباش بیاد و مامانش مجبور نباشه با چندتا بچه قد ونیم قد شبها یه کارد نیم متری رو زیر بالش بگذاره وبخوابه...اما دلم میریخت چون میدونستم خدای عراقی ها بد جنس تر از این حرفاست...داداش مهدی با بچه های محله یه زیرزمین تو دل زمین کنده بودن که ورودیش عین این سرسرهای مارپیچ الان بود.درست سر کوچه...وقتی حمله هوایی میشد بلوایی میشد واسه رفتن به اونجا...تنها کسی که  تو محله ما پاش به اون زیر زمین باز نشد مینا دختر عمه خانمم بود .بچه بود.از جنگ میترسید اما چون اشتباهی دختر شده بود باید خونه می موند.بیچاره چقدر گریه میکرد تا وضعیت سفید شه.....ما از اون محله رفتیم....خونه ای که بابا ساخته بود یه زیر زمین بزرگ داشت که پناهگاه همه همسایه ها بود.زیاد هم نبودیم اما راحت میتونستیم بخوابیم اونجا....دم غروب هواپیماهای عراقی سفید بودن تو آسمون...من که تو بغل مامان چشمام رو میبستم وفقط صدای مهیب موشک رو میشنیدم....این بار صداش خیلی نزدیک بود...انگار وسط حیاط خورده بود...مامان دست ما رو گرفت ورفت برای کمک....بمیرم....درست وسط سفره عقد خورده بود زمین...بیچاره داماد...بیچاره عروس....من باورم شد که خدای عراقی ها به هیچ کس رحم نمیکنه...عجب عاشورایی بود...هنوز تو ذهنمه ...یه خونه...یه سقف سوراخ....دو تا صندلی خالی...یه سفره...................

من عاشق ایران شدم.اونایی که عاشقانه جنگیدند...اونایی که بی ریا  جون دادند...اونایی که به خاطر من...تو...ما...از همه چیز حتی عزیزترین کسان زندگیشون گذشتند....اما ما چکار کردیم؟؟؟حرمت نگه نداشتیم...به این فکر نکردیم که اونا واسه آرامش ما رفتند جنگ ...به فکر پول و مال و خونه و ماشین و سهمیه نبودن....به فکر اولویت و پارتی بازی و زیبا سازی مزارشون نبودند...به فکر بزرگ کردن اسمشون نبودند...بد نیست خاطرات رو زنده از اونایی که دیدند بپرسیم...من از همه پرسیدم...برای تفکر همه اونها اشک ریختم...میدونید چرا؟؟؟ چون اونی نیستن که من و تو فکر میکنیم....جنگ واسه من و تو یه گذشته متروک شده...یعنی متروکش کردن....اینقدر مقدسش کردن که جرات نمیکنیم  واسه نگه داشتن حرمت بچه هایی که بی ریا رفتند کمی فکر کنیم...از نظر من جنگ مقدس نیست...حرمت داره..نباید شکسته شه که متاسفانه با تبلیغات بی جا و نمادین جنگ و بچه های جنگ رو بی حرمت کردند...اینقدر گفتند و گفتندو گفتند....که دیگه حاضر نیستیم  ازش چیزی بشنویم.....من بچه بودم...اما یادمه ...همون ترس های حاکی از جنگ رو یادمه....یادمه که بابا میگفت تا دل عراقی ها رفتیم واسه مهمات...این یعنی همونایی که ما با بد وبیراه ازشون یاد میکنیم  واسه خاطر ما با دست خالی هر کاری می کردند تا دفاع کنند...از من...تو...ما....

پس نگیم گذشته...نگیم سوخته....هر چند تکراره...اما بد نگیم به تکرارش...بخاطر اونایی که صادق بودن با خدا...بخاطر اونایی که مردونگیشون  به قد و قوارشون نبود...نگیم  نارنجک بست به خودش و الکی رفت زیر تانک...مسخره نکنیم....ما که اونجا نبودیم...ندیدیم...شاید اگه ما هم جای اونا بودیم ...نمیدونم....به این فکر میکنم که اگه  باز دشمن به ایران ما حمله کرد  آدمایی مثل جوونای قدیم هستن که دفاع کنن از من...تو...ما....نمیدونم...شک دارم که مثل اونا شیم...

شاید هم  بنام آزادی دو دستی ایران رو تقدیم کنیم....شاید .....

[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 00:56 ] [ تلاله ] [ نظرات (2) ]

تا حالا دیدید یه نفر با اینکه متنفرید ازش و دوست ندارین ریختش رو ببینید یه کاری میکنه که یه عمر از رفتارتون پشیمون بشید؟؟!!

تا حالا دیدید وقتی یه نفر رو دوس دارید و دیوونه نگاهش هستی محل سگ هم بهت نمیذاره؟؟؟!!!

تا حالا دیدید اونیکه  دائم تا خرخره مشروب میخوره به خاطر اعتقاداتش 3ماه از سال رو لب نمیزنه؟؟؟!!!

تا حالا دیدید یه بنا از طبقه پنجم یه ساختمون نیمه کاره پرت شه پایین و فقط دستش بشکنه؟؟؟!!!

تا حالا دیدید یه دختر پولدار بره یه با پسر فقیر ازدواج کنه؟؟؟!!!

تا حالا دیدید یه گدا سنگین ترین بیمه عمر رو پرداخت کنه؟؟؟!!!

تا حالا دیدید پسر و دختری رو که با هم دوست باشن. عاشق هم باشن  اما....اما حتی یه بار هم همدیگه رو نبوسیده باشن؟؟؟!!!

تا حالا دیدید آسمون بدون ماه چقدر زیبا تره؟؟؟؟

اووووووووووووووووووووووووو.......از اینا من زیاد که نه...اما دیدم.عبرت ها گرفتم وبابت دیدنش تاوان سنگینی پرداختم.ماه رمضان هم گذشت با اینکه اساسی سرویس شدیم اما انگار نه آمد....نه رفت...خودمونیم حیف که گذشت...دلم برای اینجا تنگ شده بود.

[ یکشنبه 13 شهریور 1390 ] [ 14:01 ] [ تلاله ] [ نظرات (8) ]

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

" وصــ ـــ ــال"

من شکل پنجره ای رو به جنگلم
پیچیده اوج نگاه تو در تنم
با آن نگاه مست وابسته می شوم
هر لحظه از نسیم تو باشد طپیدنم
گنجشکها بر لب تو حرف می زنند
من در برابرت نفسی دم نمی زنم
صدها پرنده از سر تو کوچ می کنند
من از تو پا نمی کشم و دل نمی کنم
ختم کلام