X
تبلیغات
رایتل

«من .. تــو .. آفتـــاب »
" قصه سپــــــــردن دل ، یه حقیقت دروغـــــــــه "

اون زمونا که بچه بودم و ناز، کارایی میکردم که باعث میشد داداش مهدی گلم نقطه ضعف بگیره و اذیتم کنه ...عشق میکرد خواهر کوچولو رو اذیت کنه ...اون وقتا یه سگ داشتیم بنام گرگی ...واقعا عین گرگ بود .من که ازش نمیترسیدم ولی خب داداش همیشه حواسش بود دیوانگی نکنه .آخه این گرگی ما زمان طفولیت  توی گاراژ دست صاحب قبلیش  که بود سپر یه ماشین محکم میخوره به سرش .این بود که مثل سگ های دیگه زیاد باوفا نبود و حتی صاحبش رو یادش میرفت .

دیوانه بود به معنای واقعی 

حالا ربط ِ این دو تا جریان چیه !!! الان میگم

خونه ما یه حیاط بزرگ داشت که گوشه حیاط یه انباری کوچولو بود که باید نشسته واردش میشدی..مامان خانمی ترشی و خیار شور اونجا میگذاشت .داداش هم شبها گرگی رو آزاد میگذاشت تا هر جا دلش میخواد بره...

یه چند شبی بود بد دلم هوا میکرد برم ترشی و خیار شور بخورم ...یه شب دیگه خواب به چشمم نمی آمد . این بود که رفتم نصف شب تو حیاط...

اولش به گرگی گفتم ببین.من میخوام برم ترشی بردارم.. اونجا نه گوشتی هست نه چیزی که تو بخوای بازی کنی .پس دنبال من نیا

گرگی هم همین جور نگام میکرد . انگار حرفای منو خوب درک کرده بود...

یه چوب گرفتم دستم و رفتم طرف انباری ترشی ...گرگی هم آروووووم پشت ِ سر من میامد...از یه طرف چوب رو تکون میدادم گرگی بهم نزدیک نشه ...از اون طرف هم دستم تا آرنج توی ظرفِ ترشی بود...

خلاصه به هر بدبختی بود کاسه رو پر از ترشی  و خیار شور کردم و با ترس و لرز از گرگی دیوانه خواستم فرار کنم که گرگی فکر کرد قصد بازی دارم ..حالا هر چی میدویدم به پله ها نمی رسیدم... من بدو ...گرگی دیوانه بدو...

خلاصه فرار کردم و اومدم پتو رو روی سرم انداختم و همه رو خوردم...واقعا دلچسب بود...تا اینکه شد کار هر شب ...گرگی هم دیگه براش تکراری شده بود و از سر جاش تکون نمیخورد و من آسوده خاطر به شکمم میرسیدم. مدتی گذشت و یه شب وقتی داشتم زیر پتو ترشی میخوردم یهو داداش پتو رو داد کنار از روی سرم 

حالا مگه میشد جلوش رو گرفت ...ریسه رفته بود از خنده..اونقدر خندید که همه بیدار شدن و آبروی ما رفت و مامان فهمید که دزد ترشی ها کیه ؟!!!

یادش بخیر...هنوز هم داداش با هیجان تعریف میکنه و بلند بلند میخندیم

فقط این جمله داداش جدی بود که دختر ِ خل نگفتی گرگی بزنه به سرش و بهت حمله کنه !!! 

راست میگفت..آخر دختر اینقد شکم پرست !!! 


وای دلم هوای ترشی کرد دوباره ...

[ چهارشنبه 27 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 00:26 ] [ تلاله ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

" مـــا فقــط حســـرت بــی پــایــان یــــک اتفــــاق ســـاده ایـــم کــــه جهــــان را بـــی جهــــــت، یــــک جــــور عجیبــــی جــــدی گرفتـــــه ایــــم … !
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 186948